حكمت و مكتب اهل بيت عليهم السلام

نگاه به «حكمت» و «عقل» در جهان اسلام از آغاز فعاليت فرقه‌هاى اسلامى، گرفتار نوعى تعارض به ويژه در ارتباط با «تمسك به حديث و سنت رسول» بوده است. در اين زمينه دو گرايش كلي وجود داشته است:
نخست مكتبى كه تحت عنوان اهل حديث شناخته شده و بر اين باور است كه پيروى از حديث و تمسك به كتاب و سنت، با تمسك به عقل براى انديشيدن سر سازگارى ندارد. در اين مكتب اصل چنين است كه همه چيز را بايد از حديث گرفت و تنها در دايره ظواهر پيش رفت. اين جريان، مخالفان خود را اهل بدعت مى‌نامد و آن را مفهومى شامل تمامى مخالفان مذهب اهل حديث و حتى شامل سنيانى مى داند كه اهل كلام و رأى و اجتهاد هستند. دايره اين نگاه از عقايد تا فقه را در بر مى‌گيرد.
دوم مخالفان آن نظريه كه بايد نامشان را طرفداران مكتب حكمت ناميد. اين جماعت تمسك به حديث نبوى را مخالف با حكمت نمى‌دانند و راه كلام و عقل را در دين مفتوح مى بينند؛ گو اين كه در مواردى، عقل‌گرايى و اجتهاد افراطى‌شان، باعث بى‌اعتنايى به حديث مي شود.
اين دو جريان از زمان صحابه وجود داشته و حتى به نوعى بايد گفت مبانى آن توسط برخى از صحابه طراحى شده است.
در دوره نخست يعنى چند دهه اول دورۀ اسلامى، حتى كسانى كه در آن روزگار حديث را نمى‌پذيرفتند نوع تلقى‌شان از قرآن چنان بود كه بايد به ظواهر آن بسنده كرد و چيزى را ضميمه آن نساخت. بعدها كه «حديث نبوى» را پذيرفتند، باز هم حركت ظاهربينى را ادامه دادند و اين بار به صورت افراط به حديث تمسك كردند.
سمبل مكتب حكمت و همزمان تمسك به «سنت» در ميان صحابه، امام على عليه السلام است. امام مدافع همزمان سنت وحكمت بود و به رغم آن كه به شدت طرفدار سيره نبوى و پيروى از آن بود اما بخش عمده چيزى كه از آن به عنوان «حكمت» ياد مى‌شود، ريشه در آموزه‌هاى وى دارد.
اين مقاله عهده‌دار شرح اين مطلب است كه جريانى كه جريان غالب در جهان اسلام در بخش اسلام سنى شده است، از ديرباز سنت را بهانه‌اى براى نفى حكمت قرار داده است، در حالى كه جريانى ديگر، دقيقا روى اين نكته پافشارى دارد كه تمسك به سنت وقتى محقق مى شود كه جايى براى حكمت و تأمل در دين نماند، هرچند نوعى سنت گرايى در شيعه نيز وجود داشته است كه در دوره‌هايى عقل را به تعطيلى كشانده است.
عجالتاً اين بحث را بر پايه شواهدى كه در كتاب شرح اصول اعتقاد اهل السنه و الجماعه از ابوالقاسم هبة الله بن حسن بن منصور طبرى لالكائى (م ۴۱۸) آمده، دنبال مى‌كنيم.

توصيه هاى اهل حديث براى پرهيز از بكارگيرى عقل
سنت در اصطلاح شناخته شده آن، بر حديث به معناى عام، شامل گفتار و رفتار رسول صلى الله عليه وآله و از نظر شيعه همان گفتار و رفتار تمام معصومين عليهم السلام است. البته اهل سنت، رفتار و اقوال صحابه را هم تالى تلو سخن رسول (ص) قرار مى دهند و در عمل آن را جزو سنت مى شمرند.
از چه زمانى تعبير «سنت» شهرت يافت؟ بر اساس تحقيقات انجام شده بايد گفت، اين تعبير در زمانى شيوع يافت كه برابر آن «بدعتم نهاده شد و بدين ترتيب سنت و بدعت در تقابل با يكديگر تعريف شدند. بنابر اين تا پيش از برآمدن نحله هاى مخالف سنت، از كلمه «سنى» براى نشان دادن يك گرايش استفاده نمى‌شد. سنت‌گرايى در اين تعبير خاص فرقه‌اى آن بر «اهل حديث» اطلاق شد و اصولا اهل سنت و اهل حديث به يك معنا بكار رفت.
استفاده از اين تعبير يعنى سنت‌گرا، براى معرفى يك گروه مذهبى بر اين اساس بود كه گروه ياد شده صرفاً به سنت‌ها يعنى احاديث پايبند هستند و از هر آنچه در مقابل يا در كنار آنهاست، پرهيز مى‌كنند. به جاى بدعت، گاه از اهل رأى و يا حتى اهل كلام استفاده مى‌شد. در اين تفسير اهل رأى و متكلمان اهل بدعت شناخته مى‌شوند. البته در معناى وسيع‌تر همه گروه‌هاى غير اهل حديث، به عنوان اهل بدعت شناخته شدند. معتزله و جهميه و شيعه و خوارج و از اين قبيل همه اهل بدعت بودند.
يك نكته مهم در باره مجموعه «احاديثى» است كه به عنوان حديث رسول خدا (ص) شناخته مى‌شود. در اين باره ابهام‌هاى جدى وجود دارد. بسيارى از اين احاديث مجعول و در شرايطى درست در ميانه نزاع هاى مذهبى ساخته شده است. در بسيارى از آنها علائم جعل چندان آشكار است كه گويى مى توان زمان جعل آنها را هم در فلان دهه خاص از قرن دوم يا سوم دريافت.
بنابراين چشم داشتن به اين كه در اين احاديث چه آمده و بر پايه آنها مى‌توان حدود معرفت مجاز عقلى و فلسفى در اسلام را دريافت، چشم‌داشت بيهوده‌اى است. عمده حديث را «اهل حديث» جمع كردند كه از اساس با «حكمت» و آنچه بهتحميل نامش را«بدعت»گذاشتند، ميانه‌اى نداشتند. عجالتا اينبحث را بيش ازاين دنبالنمىكنيم.
در تفسير از سنت، آنچنان كه دلخواه «اهل حديث» بود، روى سه ويژگى تكيه مى‌شد:
اول: تكيه بر حديث به معناى آنچه به اعتبار حديث نقل شده و نه تنها شامل ميراث رسول بلكه صحابه و تابعين، آن هم به صورت گزينشى شامل كسانى كه سلف صالح شناخته شدند، مى‌شود.
دوم: دورى از تعقل و تفكر و پذيرش ظاهر قرآن و حديث.
سوم جلوگيرى از طرح نكات تازه و يافته‌هاى جديد و موضوعات نو. در اين بخش، بدعت به هرچيز نو و تازه اطلاق مى‌شود. مفهوم مقابل آن، صرفا پيروى ظاهرى از قرآن و حديث است. آنچه مهم است «الحث على الاتباع» و دورى از «التكلف و الاختراع» است. (شرح اصول: ۱/۲٣).
لالكائى در مقدمه كتاب شرح اصول اعتقاد اهل السنه در باره شكل‌گيرى جريان منازعه ميان اهل حديث و اهل حكمت شرح جالبى را از ديد خود كه يك عالم اهل حديث است، آورده است. وى در اين مقدمه، اصحاب مكتب عقل و حكمت را متهم مى‌كند كه ايمان به آيات قرآن ندارند و تفسير آن آيات را بر پايه درك سلف نمى‌پذيرند و «آراء الحديثه» خود را مبناى فهم قرآن قرار داده و اين افكار قبول دارند و آراءشان را «حكمةً و علماً و حُجَجاً و براهين» مى‌دانند (شرح اصول اعتقاد: ۱/۱۱).
در مقابل، اصحاب حكمت، اهل حديث را «حشوى مذهب» و «مقلده» تلقى مى كنند و متقابلا اهل حديث، افكار و انديشه آنها را سردرگمى و افكار مخالف با شريعت قلمداد مى كنند. از نظر اهل حديثى مانند لالكائى دين اصحاب حكمت عبارت است از: انّما دينه الصجاج و ا لبقباق و الصياح و اللقلاق (همان: ۱٣)، در يك كلام يعنى مزخرفات.
لالكائى معتقد است كه معتزله عقايدشان را با زور شمشير يا تبليغ مخفيانه پيش برده‌اند (همان: ۱۴ـ۱۵) در حالى كه عقايد اهل حديث به صورت طبيعى نشر يافته است. اشاره لالكائى به رفتار مأمون است.
به نظر نويسنده اين سطور تفاوتى ميان روش مأمون براى نشر زورانۀ افكار معتزلى با مشى متوكل باز با روشى بدتر در نشر افكار اهل حديث نيست.
اهل حديث در شرح شكل‌گيرى نظريه تاريخى اصحاب حديث و اصحاب حكمت، بنا را بر اين مى‌نهند كه جريان اهل حديث بر پايۀ عقايد صحابه و تابعين شكل گرفته و سپس در اثر ايجاد يك انحراف، جريان اصحاب حكمت درست شده است. عبارت لالكائى اين است كه پس از جريان اصحاب حديث، نخستين بار بحث از قدر مطرح شد، اما جرأت بروز و ظهور نيافت و «مضت على هذه القرون ماضون الاوّلون و الاخرون» تا اين كه جريان جديدى از آنچه رسول الله بر آن بود منحرف شد و پيروان آن نحله «ابتدعوا من الادلة خلاف الكتاب و السنة». بعد هم اين را دين و اعتقاد گرفتند.
در اين تصوير، هر نوع مناظره علمى كه معمولا اصحاب حكمت پيشنهاد مى كردند، كارى ناهنجار و مفسده انگيز بود. «فما جني علي المسلمين جناية أعظم من مناظرة المبتدعة». (همان، ص ۱۹). اهل حديث از مناظره و مجادله بر سر مباحث اعتقادى پرهيز داشته آن را مصداق «يجادل في الله بغير علم» تفسير مى‌كنند. حتى تفسير قرآن هم در اين تصور گاه معناى «ضرب قرآن بعضه ببعض» پيدا مى‌كند (همان، ص ۱۲۹). به نظر مى‌رسد بايد در باره اين روايت دقت بيشترى صورت گيرد.
يكى از مسائل مهم، حديث‌گرايى افراطى و فراوانى حديث در قرن دوم است كه تلاش مى كند همه علوم اولين و آخرين را از اين احاديث كه بسيارى از آنها دست كم مشكوك است اتخاذ كند. براى جبران كمبود روايت، اصحاب اين مكتب تلاش كردند از چيزى به نام «اثر» بهره ببرند و بدين ترتيب در كنار «احاديث» «آثار» يعنى كلمات صحابه و تابعين هم گردآورى شد. طبعا مجموعه ها و موسوعه ها صخيم تر شد.

مستندات نبوى
مجموعه اى عظيم از حديث نبوى (با ارقام ميليوني) در قرن سوم در دسترس محدثان بود كه ثلث آن هم در قرن دوم وجود نداشت و از اين ثلث، ربعى از آن كه سهل است، عُشر آن هم در قرن اوّل نبود. اين كه چرا در قرن سوم چنين اتفاقى افتاد پرسش مهمى است. آنچه به اختصار گفتنى است اين كه اهل حديث درست در اواخر قرن دوم و قرن سوم برآمدند و بازار حديث را به شدت گرم كردند. اين داستانى شگفت است.
اما در ارتباط با بحث ما، احاديثى به عنوان مقابله با بدعت به معناى خاص آن يعنى مخالفت با تأمل و تفكر در دين ساخته شد. صدها حديث عليه فرقه هاى مختلف با اسم و رسم آنها برآمد كه حتى يكى از آنها پايه اى نداشت. آن همه فرقه و نام هاى فرقه اى، اسمائى بود كه على القاعده بعد از رحلت پيامبر (ص) پديد آمده بود. نقل هر نوع حديثى كه نام آن فرقه‌ها در آنها بود، مى‌بايست به پاى غيب‌گويى آن حضرت گذاشته مى شد.
احاديث كلى هم در نفى «مكتب حكمت» ساخته و پرداخته شد. براى مثال از حديث ذيل مي‌توان ياد كرد كه ناظر بر وضعيت قرن دوم وسوم و دقيقا در شرايطى برابر مباحثات فرقه‌اى و مذهبى است:
عن أبى هريره عن رسول الله (ص): ذرونى ما تركتكم فانما أهلك من كان قبلكم كثرة سؤالهم و اختلافهم على أنبيائهم، فما نهيتكم عنه فاجتنبوا و ما أمرتكم به فأتوا منه مااستطعتم. (به روايت بخارى و مسلم و ترمذى و ابن ماجه و تمام مصادر اصلى حديثى اهل حديث).
در برخى نقلها، از عنوان «جدل» براى مباحث حكمى و عقلى استفاده مى شد: عن أبى امامة قال: قال رسول الله (ص): ما ضلّ قوم بعد هدًي كانوا عليه الاّ اوتوا الجدل. در ادامه از آيه «ما ضربوه لك الاّ جدلاً بل هم قوم خَصِمُون» استفاده شده تا مفهوم جدلِ بد بر اين اين قبيل گفتگوها اطلاق شود. (شرح اصول اعتقاد اهل السنة: ۱/ ۱۲۸). در نقلهاى ديگر هم از مفهوم بد جدل مانند آنچه در آيه «و من الناس من يجادل في الله بغير علم» آمده، استفاده شده و مقصود بلكه مصداق آن «بدعت» معرفى شده است . قتاده ذيل آيه ياد شده، گفته است كه مقصود: صاحب بدعة يدعو الي بدعته مى باشد (شرح اصول : ۱/۱۲۹). شبيه اين، تعبير «الخصومه في الدين» است كه البته مذموم بودنش پسنديده است، اما تطبيقش بر مباحثات حكمى و فلسفى دشوار است. از «خوض در آيات الله» هم براى بحث‌هاى عقلى پيرامون آيات استفاده شده است آن هم در تركيب حديث و آيه: لاتجادلوا اهل الخصومات فانهم يخوضون فى آيات الله (شرح اصول: ۱/۱۴۶).
البته مى‌توان پذيرفت كه از خصومت و دشمنى در مباحثات علمى نهى شده باشد. از امام على (ع) نقل شده است: اياكم و الخصومة فإنها تمحق الدين (شرح اصول اعتقاد: ۱/۱۴٣) روشن است كه مقصود خصومت در مباحثه است. از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: اياكم و الخصومات في الدين فانها تشغل القلب و تورث النفاق (شرح اصول اعتقاد: ۱/۱۴۵).
واين حديث ذيل كه مىنمايد درست براى جدلهاى كلامى بعدىمطرح شده است:
عن أبي هريره قال: قال رسول الله (ص): لا يزال الناس يستاءلون حتي يقولوا هذا الله خالق كل شيء؛ فمن خلق الله؟ فاذا وجد أحدكم ذلك فليقل آمنت بالله. (بخارى و مسلم و ديگران). البته حديث مذكور فى حد نفسه، مشكلى ندارد، اما جهت گيرى كلى آن مى توانسته عليه مباحثات فلسفى و عقلى باشد.
در اينجا بايد گفت كثرت مذمّت سؤال و پرسش‌هاى بى‌جا در ادب تعليم و تعلم، به حق و درستى، در حديث شيعه و سنى مورد انكار قرار گرفته اما اين ربطي به طرح مباحث فلسفى و علمى ندارد. اين روايت در مصادر شيعه و سنى نقل شده است كه از «كثرت قيل و قال و سؤال» نهى شده است (مجمع الزوائد ۱/۱۵۱، كافى: ۵/٣٠۱).
احاديثى كه به طور كلى در باره نفى بدعت در دين است، به رغم درستى اصل بدعت ـ كه به معناى وارد كردن امرى در دين به عنوان دين ـ اگر هم اصل آنها درست بوده، به گونه اى مطرح شده است تا عليه مباحث فكرى و حكمى در دين از آنها استفاده شود.
عن عائشة قالت: قال رسول الله (ص): من أحدث في أمرنا ما ليس فيه فهو رد (بخاري و مسلم و ديگران).
عن أبي‌هريره عن عمر: قال رسول الله: لاتجالسوا اهل القدر و لا تفاتحوهم (مصحح سند آن را ضعيف دانسته است). (شرح اصول: ۱/۱٣٣)
اينها و نمونه هاى ديگر، احاديثى است كه به صورت مستقيم و غير مستقيم عليه «مكتب حكمت» مورد استفاده قرار گرفته است.

مستندات اثرى
در همين زمينه، آثارى هم به صحابه منسوب شده است، آثارى كه در كنار احاديث در هر باب جاى مي‌گيرد و بر اساس اين كه اقوال صحابه هم حجت است، تقريبا حكم حديث با آن مى شود.
عن عمر: اياكم و اصحاب الرأى فانهم أعداء السنن أعيتهم الاحاديث أن يحفظوها فقالوا بالرأي و أضلوا (شرح اصول اعتقاد: ۱/ ۱٣۹). اين در حالى است كه عمر اساسا با نقل حديث مخالف بود، اما در اين جمله‌اى كه از قول او ساخته شده، همان ايده مبارزه با حكمت از زاويه تمسك به سنت وجود دارد. اين كه از قول عمر ساخته شده به آن دليل است كه وى حديث را از بن و اساس نمى پذيرفت و ايده اش كفايت قرآن در همه چيز دين بود. البته در بخش احكام به رأى و حتى اجتهاد مقابل نص هم باور داشت.
و نيز از عمر: سيأتى أناس سيجادلونكم بشبهات القرآن خذهم بالسنن فان اصحاب السنن أعلم بكتاب الله. ( شرح اصول اعتقاد: ۱/ ۱٣۹). و اين نقل از عمر: اتهموا الرأي علي الدين (همان: ۱۴۲). البته عمر منهاى قرآن كه در درباره آن توصيه مى كرد تفكر و تأمل نباشد، در بخش احكام، قائل به رأى بود؛ چون حديث را هم نمى پذيرفت. اين قبيل منقولات از وى را بايد ساخته دوره‌هاى بعد دانست.
شبيه جمله پيشين از خليفه دوم را به امام على عليه السلام هم نسبت داده اند! : عن علي: سيأتي قوم يجادلونكم فخذوهم بالسنن فإن أصحاب السنن أعلم بكتاب الله (شرح اصول اعتقاد:۱/ ۱٣۹).
نوبت كه به تابعين رسيد، اين قبيل كلمات قصار اثرى در نهى از مجالست اصحاب قدر ـ كه مقصود از ايشان از نگاه اهل حديث، كسانى است كه به هر حال، نوعى از بحث‌هاى فلسفى را در باب عقايد مطرح مى كردند ـ بسيار فراوان شد. از افرادى مانند ابن سيرين، حسن بصرى، ابوقلابه، ايوب سختيانى، فضيل عياض و بسيارى ديگر جملاتى در نهى از مجالست «اهل الاهواء» يا «اهل القدر» و «اهل الرأى» نقل مى‌شود. لالكائى شمار زيادى از اين جملات را از صفحه ۱۴۵ به بعد از جلد نخست كتابش آورده است. يكى از اينها از عمر بن عبدالعزيز است كه وقتى از «اهواء» از او سؤال شد گفت: عليك بدين الصبى (شرح اصول: ۱/۱۵٣). ابن طاووس از تابعين، وقتى با يك معتزلى روبرو شد «فأدخل اصبعيه في أذنيه» دست در گوشش كرد تا نشود. به پسرش هم گفت چنين كند تا چيزى از كلام او نشود (شرح اصول اعتقاد: ۱/۱۵۲) ابوقلابه هم به شاگردش ايوب سختيانى وصيت كرد كه «لاتمكن أصحاب الاهواء من سمعك». (همان، ۱۵۲).
ماجرا تا شافعى ادامه يافت. از شافعى نقل شده است: ناظره رجل من أهل العراق فخرج الي شيء من الكلام، فقال: هذا من الكلام، فدعه (شرح اصول: ۱/۱۶۵). از مالك بن انس هم نقل شده است كه گفت: الكلام في الدين كلّه أكرهه و لم يزل أهل بلدنا يكرهونه: القدر و رأي جهم و كلمّا أشبهه، و لا أحبّ الكلام الاّ فيما كان تحته عمل، فأمل الكلام في الله فالسكوت عنه، لأني رأي تأهل بلدنا ينهون عن الكلام في الدين الا ما كان تحته عمل (همان، ۱۶۸). اينها البته راست تواند بود و اين كه سران اين جريان همه مخالف مكتب حكمت بودند.
اوزاعى هم از عدول از آنچه رسميت دارد و سنت شناخته مى شود پرهيز مى دهد: اصبر نفسك على السنة و قف حيث وقف القوم و قلب ما قالوا و كف عما كفوا و اسلك سبيل سلفك الصالح فانه يسعك ما وسعهم (همان، ۱۷۴).
در قرن سوم، اين باور كه مسائل اعتقادى تنها و تنها در دايره سنن نقل شده بوده و آن، همان است كه سلف بر آن بوده‌اند، و بايد از هر نوع فكرى كه از «اهل اهواء» است پرهيز شود، به صورت يك باور مسلم در ميان اهل حديث درآمده بود.
احمد بن حنبل مى گفت: اصول سنت نزد ما عبارت است از:
التمسك بما كان عليه أصحاب رسول الله (ص) و الاقتداء بهم و ترك البدع و كل بدعة ضلالة و ترك الخصومات و الجلوس مع اصحاب الاهواء و ترك المراء و الجدال و الخصومات في الدين. .. و ليس في السنة قياس و لا تضرب لها الامثال و لا تدرك بالعقول... وى به دنبال آن مى گويد حتى اگر كسى مفهوم حديث را درك نمى كند لازم است به آن ايمان بياورد. براى مثال احاديث رؤيت خدا در آخرت است كه حتى اگر گوش شنوده از آن برآشوبد بر اوست كه ايمان آورد و حتى يك حرف آن را رد نكند. همين طور احاديث ديگرى كه از ثقات نقل شده است. سپس مى افزايد: لايخاصم احدا و لا يناظره و لايتعلم الجدل فإن الكام فى القدر و الرؤية و القرآن و غيرها من السنن مكروه منهي عنه و لايكون صاحبه من أهل السنة حتى يدع الجدل و يسلم. (شرح اصول اعتقاد:۱/۱۷۶ـ۱۷۷).
و باز به عنوان معتقد اهل حديث آمده است: و ترك كلام المتكلمين و ترك مجالستهم وهجرانهم وترك مجالسةمن وضع الكتب بالرأي بلا آثار (شرح اصول: ۱/۲٠٣).
فرار از فكر كردن روى حديث، تنها مربوط به احاديث عقايدى در باب توحيد و امثال آن نيست، بلكه در باره حديثى مانند حديث غدير هم هست. به اين نقل توجه كنيد: احمد بن حميد مشكانى از احمد بن حنبل در باره «قولُ النبي لعلي: من كنت مولاه فعلي مولاه» پرسيد كه : ما وجهه؟ احمد بن حنبل پاسخ داد: لا تكلم في هذا. دع الحديث كما جاء. در اين باره سخن مگوى و حديث را به همان صورت كه نقل شده است بگذار. (السنة: ابوبكر خلال: ۱/٣۴۶). ابوبكر مروزى مى گويد: از احمد بن حنبل در باره اين سخن رسول پرسيدم كه به على گفت «أنت منى بمنزلة هارون من موسى» «أيش تفسيره؟» قال: اسكت عن هذا و لا تسأل عن ذا، الخبر كما جاء (السنة خلال: ۱/٣۴۷).

مكتب اهل بيت عليهم السلام و مكتب حكمت
نقّاد الكلام (به لحاظ تاريخى، دولت خلفا از عصر اوّل تا عصر امويان، و سپس در دوره عباسيان، زمان هارون و بعدها زمان متوكل و نيز القادر، دورانى است كه نگرش اهل حديثي حكومت دارد. اما نه لزوما به معناى تمسك به حديث. زيرا در عصر خلفاى اول،گرچه تمسك بهحديث دركارنبود، اماويژگى دوم كهتأمل در قرآن بود، رد مىشد.
در مقابل، مكتب اهل بيت و به طور كلى مكتب معتزله كه خود را ـ دست كم معتزله بغداد ـ وابسته به مكتب فكرى عراق و امام على عليه السلام مى ديد، طرفدار مكتب كلامى و تفسير قرآن به شمار مى‌آمد. معاويه اصطلاح «ملة عثمان» و «ملة على» را به كار برده از ابن عباس پرسيد كه طرفدار ملت عثمان هستى يا ملت على؟ گفت: ملت نبى. (شرح اعتقاد اهل السنه: ۱/۱۹۵) و اين البته پاسخ معقولى بود. به نظر مى‌رسد منهاى روش سياسى، اين دو مكتب، به لحاظ فكرى هم شكل گرفته است. بروز گرايش به عقل در مكتب اهل را از چندين طريق مى‌توان نشان داد.
اوّلا شناخته شدن امام على (ع) به كلمات حكيمانه و مجموعه آنچه در نهج البلاغه و غرر الحكم آمده، به راحتى مى تواند مكتب تعقل را در امام على عليه السلام كه در عين حال شديدا متسمك به سنّت نبوى است نشان دهد. بدين ترتيب در مكتب على، تمسّك به سنت مشروط به مخالفت با حكمت نيست. امام بر اساس آنچه در نهج البلاغه آمده، فراوان روى سنت نبوى و پيروى از آن تكيه مى كند، اما همزمان به اجتهاد معقول علاقه مند است.
ثانيا كتاب العقل و الجهل به عنوان مدخل ورودى كتابهاى موسوعه حديثى ما از جمله كافى شاهد مهمى است بر اين مطلب. اين نكته نياز به شرح و بسط ندارد و به راحتى با آنچه در مجموعه هاى حديثى اهل حديث آمده قابل مقايسه است.
ثالثا در مقابل نقلهايى فراوانى كه در آثار اهل حديث در نهى از پرسش‌هاى فلسفى وحكمى وجود دارد واز همنشينى با حكيمان در عين حال چون آموزه هاى امامان در بطن اين اخباريگرى بود، آن آموزه‌ها مروج مكتب حكمت گشت. به همين دليل بود كه به زودى حكمت گرايى صورت اصلى شيعه شد و تاكنون چنين است.
مى توان و بايد پذيرفت كه كسانى باورشان اين بود كه در مباحث كلامى هم تا وقتى امام معصوم سخنى مى‌گويد بايد بدون تأمل قبول كرد. اما مبناى اين باور چنان بوده است كه اين سخنان حكيمانه و در دايره عقل و طهارت بوده و قابليت مناظره بر اساس و در چهارچوب آنها وجود دارد. بنابرين در حوالي آن كلمات كه بسيارى از آنها خود عقلى بوده، بازار استدلال و مناظره داخل بوده است. بنابرين نبايد پنداشت كه در اماميه نخست، از زاويه مباحث معرفتى، اعتقادى به مباحث كلامى در كار نبوده است. اگر هم چنين جريانى بوده كه بوده، جريان غالب نبوده است. شاهد آن كه روند كلى عقلى‌گرى در تشيع پذيرفته شد و تا به امروز هم ادامه يافته است.
به هر روى تمسك به چند نقل كه نهى از ورود در برخى از مباحث كلامى شده است (مانند كافى: ۱/۱۷۹، ۹۲ ـ ۹۴، ۱٠۲ و ۱٠٣، كشى: ۱۴۷ـ۱۴۸) در مقابل جريان كلى طرح مباحث كلامى در شيعه به مانند آنچه در كافى يا توحيد صدوق يا نهج البلاغه آمده، تنها بايد حمل بر اين شود كه موارد ياد شده نهى موردى بوده است، و الا چگونه مى توان طرح آن هم مباحث كلامى را در احاديث پذيرفت؟
گسترش تشيع در عراق، منهاى آن كه به ظرف تاريخى آن باز مي‌گشت، در اين هم ريشه داشت كه عراق محل تأمل و تعقل و دنياى آراء و افكار تازه بود و اين به عكس شام بود كه در دوره اموى مدافع سرسخت مكتب اهل حديث بود.
عراق، محل ظهورمكتب رأى و آن چيزى است كه اهل حديث، آن را بدعت مى نامند. اوزاعى كه در شام و فقيه آن ديار بود مى گفت: و قد كان أهل الشام فى غفلة من هذه البدعة حتى قذفها اليهم بعض أهل العراق ممن دخل فى تلك البدعة ... فأشربها قلوب طوائف من أهل الشام (شرح اصول اعتقاد: ۱/۱۷۴).
بدين ترتيب تشيع و عراق در اين زمينه هم تأثير و تأثر متقابلى روى يكديگر داشتند. تشيع در معتزله بغداد نفوذ كرد و انديشه هاى عقلى معتزلى با انديشه‌هاى كلامي شيعيانى مانند هشام و ديگران داد و ستد داشت.

 

رسول جعفريان*

 


*حجت الاسلام و المسلمین دكتر عبد الرسول جعفريان، نویسنده و استاد دانشگاه تهران و عضو هیئت علمی مشورتی دانشگاه دارالحکمه کانادا

Site Map | Printable View | XHTML 1.0 | CSS | Desiged by Vorna